|
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دیگری پا بستی گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم آیا تو چنان که می نمایی هستی؟؟؟ سلام مرسی از اینکه بهم لطف دارین همیشه، ولی مدتی نیستم. موفق باشید. التماس دعا.
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387 10:46 توسط فرهناز |
فریاد من همه گریز از درد بودن چرا که من در وحشت انگیزترین شب ها آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب کرده ام تو از خورشیدها آمده ای،از سپیده دم ها آمده ای تو از آئینه ها و ابریشم ها آمده ای در خلئی که نه خدا بود نه آتش نگاه اعتماد تو را به دعائی نومید وار طلب کرده بودم چشمای تو بی رحم است و بزرگوار نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است من بر می خیزم !!! چراغی در دست؛چراغی ئر دلم ز نگار روحم را صیقل میدم آئینه ای برابر آئینه ات میگذارم تا با تو ابدیتی بسازم.(احمد شاملو)
+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387 11:6 توسط فرهناز |
سلام راستشو بخواین اصلا قصد نداشتم واسه روز پدر مطبی بزارم.ولی یه عکس میخوام واستون بزارم که بهتر در موردش هیچ حرفی نزنم.... و هیچ کس نمی تواند درد و رنج یک جانباز شیمیایی را تصور کند.... + نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 12:25 توسط فرهناز |
آن که می گوید دوستت دارم خیانگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود... هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من ای کاش عشق را زبان سخن بود... آن که می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شب هاست که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان سخن بود... هزار آفتاب خندان در وجود توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من ای کاش عشق را زبان سخن بود... + نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 9:41 توسط فرهناز |
آسمان تعطیل است بادها بی کارند ابرها خشک و خیس هق هق گریه خود را خوردند.....(؟) + نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 16:9 توسط فرهناز |
روزی خواستم آیینه باشم.... آیینه ایی از وجود خودم خواستم بسازم از شور و حکمت الهی آیینه ایی از وجود خودم خواستم بسازم از شوق و معرفت خدای اطلس ها خواستم سرشت همه رو تو یه تصویر تو قالب چشمام نشون بدم. بگو کجای کار من اشتباه بود؟؟؟ حالا که تو شک خواب و بیداریم....! حالا که دل همه تنگ واسه یه آیینه تو بیا و آیینه ی منو بشکن...! + نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 21:53 توسط فرهناز |
تا وقت هست میخوام بازم از مادر بنویسم هرچند ارزش مادر بیشتر از این روزاس.... مطلب قبلیم از مادران دلسوزی بود که به خاطر نادیده گرفتن فراموش لحظه ها شدن و اسیر این زندگی. مبحت کردن و محبت ندیدن.و الانم حسرت دیدن نوه هاشونو دارن..... مادری میگفت حسرت دوباره بوسه زدن به بچمو دارم و این تنها آرزوی قبل از مرگم.و چقدر نا حقانه.... مادر همیشه مادر می مونه.مادر تمام این روزا روز توست. و حالا....... مطلب جدیدم به مادرانی ربط داره که فرزنداشونو فراموش کردن. من که نمیتونم نظری رو این قضیه داشته باشم ولی میخوام یه شعری نه تنها واسه مادر بلکه واسه خودمون بزارم که اولین شعر زندگی همه ی ما بوده... فقط میخوام این شعرو آروم آروم با من نجوا کنی... لا لا،لا لا،گل دشتی همه رفتن تو برگشتی خداوندا تو پیرش کن خط قرآن نصیبش کن لا لا،لا لا،گلم باش بزرگ شی همدمم شی کلام الله تو پیرش کن زیارت ها نصیبش کن لا لا،لا لا،گل زردم نبینم داغ فرزندم خداوندا تو ستاری همه خوابن تو بیداری به حق خواب و بیداری عزیزم را نگه داری لا لا،لا لا،گل خشخاش بابات رفته خدا همراش بابات رفته به هل چینی بیاره قند و دارچینی.... مادر یادت نره تو همیشه مادر می مانی.... + نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 12:59 توسط فرهناز |
شبی در عالم تنهائی خویش در دل را به غمها باز کردم در آن خلوت سری بی کسی ها خدا را دم به دم آواز کردم به یاد مادرم اشکی فشاندم غم دیرینه را آغاز کردم شنیدم ناله ی مادر که میگفت: ترا با گریه همساز کردم چو قدرم ندانستی ز دستت به سوی آسمان پرواز کردم. روز زن به تنها فرشته ی زمینی تبریک می گم.راستی اون مادری که تو خانه ی سالمندان نشسته الان چه حسی داره؟؟ این روز هزاران هزار خجسته ی این مادر باد. + نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387 10:19 توسط فرهناز |
دیدی دلم شکست دیدی که این بلور درخشان عمر من! بازیچه بود.... دیدی که چی بی صدا دل پر آرزوی من؛ از دست کودکی که ندانست قدر آن افتاد بر زمین، دیدی دلم شکست.....(هما میرافشار) + نوشته شده در شنبه 1 تیر1387 22:4 توسط فرهناز |
و اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هرنفس گامی به تو نزدیک تر می شوم و.... این است زندگی من.... ( از دست نوشته های دکتر شریعتی ) ۲۹خرداد ۱۳۵۶.... یاد این روز خیلی چیزها را زنده می کند خیلی ها تنشان با شنیدن اسم دکتر می لرزد وچشمانشان خیس می شود میتوان گفت اولین کسی بود که فهمید مردم آزادی میخواهند نه جمهوری اسلامی از عشق و آزادی می نوشت شعر میگفت و همه را به پیشکش دل های نورانی میکرد شاید سال ها باید بگذرد تا .... با یک روز تاخیر....خدایش بیامرزد. + نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387 12:15 توسط فرهناز |
|
| ||||||